تپه های بدرود ...
و بهار چه مهربان است که اينچنين انگشت به ورودی خانه های رفت و روب شده و نشده مان ميکوبد تا باز ترانه ی " من آمده ام " بسرايد ... آرام آرام ...
و چه سبز است زندگی ... ماندن ...بودن ...
و چه ناب است فرودين ... آغاز نيک زيستن ...
در حوالی همين تپه های نوشتن ... شما خواندن و من نوشتن , کودکی آرام آرام سمفونی نامم را مينوازد و مرا به خويشش ميکشاند ...
گويييا زمان آمده است که زين نوشتن دست بردارم و صفحه برای شما بگذارم ...
چه زيباست که هنگامی آهنگ بدرود ميکنم که نام تک تکتان , ياد هر کدامتان ... همخانه ی دلم شده ...
چه مهربان يارانی بوديد آن زمان که دلتنگی برای شما امانم را ميبريد ... و چه چيزی شما را از دل من خواهد برد ؟!!!...
کنون که ميروم , در دلهاتان ... يادهاتان ... اگر مکانی بود کنجی برايم به يادگار بگذاريد ... کنجی که ضرب آهنگ زندگی را مرتب به ياد می آورد ...
دلم ... يادم ... با شماست ...
دوستتان دارم ...
نيکو بمانيد ...
شاد بمانيم ...
رازهايم را گاهی آرام آرام زمزمه کنيد ... رازهايی مثل :
" دوباره فردا می آيد ..."
و هم :
" اين نيز بگذرد ..."
بهتان می انديشم چه آنکه به شما انديشيدن روزمره ام شده ... دوستتان داشته و دارم ...
مهربانانميد ...
عزيزانميد ...
دوستتان دارم ...
بمانيم ... نيکو بمانيم ... پاک بمانيم ...
بدرود ...
...
روز نو ...
و بشارت باد نوروز ...
يادگار جمشيد بزرگ ...
و آنچه پاک است , اصيل است , اينچنين پايدار ميماند ...
بشارت باد بهار ...
فرودين ...و درود بر هور ... خورشيد ... که شاهد بامداد است ...
بشارت باد حضور فروهر پاک که بر ما نزول ميکند چنين روزهای ناب ...
ذره ای نور از خداوند بزرگ پاک که به امانت نزد ما مانده است ...
برکت گندم ... روزگارمان باد ...
شکوه سبزه ... بالندگی ... انسانيت ...
سيب را فالی برای سرخوشی پنداريم ...
و عشق ... سنجد ...
و ماهی ها چه تلاشی میکنند که نوروز را برايمان تداعی کنند در پياله ی روشنايی ...
و چه فراوانند بهانه ها برای نيک زيستن ...
بهشت را به يادم می آورد اين شکوه ايرانيان ...
خجسته باد امسال نيز هم ...
پاس بداريم بودن را که نصيب ما راست ...
بهترينها چه بی قرارند از برای تجسم پيدا کردن زان ما ...
و شکوفه ها بهار را دوباره مزين ساخته اند تا بدانيم آنچه گذشت , گذشت ...
پاک بداريم جسم را از آلودگی ها ...
پاک بداريم روح را ... روان را از آنچه ناسپاسی ديدن است ...
پاک بداريم دل را که چنين آهسته آهسته راه می آيد پا به پامان ....
خجسته است بر ما روز نو ...
پاس بداريم عيد باستانيمان را ...
مبارک باد ...
گندم مقدس...
و آنچه مرا ... تو را و ما را آزرد گذشت ...
زندگی جاريست ...
و شکوفه بی تاب است از برای زايش سيب ...
و گندم ها بی هيچ منتی دوباره سر به سبزی برداشته اند ...
به فال خوش برگيريم تقديس زايش جوانه گندم را ... از خاک به سوی ما ... به سوی آسمان ...
...
و چه بی تابم برای يک خط شنيدنتان ...
و چه هشيارم برای يک گام لمس کردنتان ...
چه بی اندازه و بزرگ دوستتان ميدارم ... چه بسيار به شما می انديشم ...
زندگی را , بهار را درود ...
شما را درود ...
بوی ريحان , سبزی چمن را درود ...
امروز را , فردا را ... مرا , تو را درود ...
درود بر زيبا انديشيدن ... زيبا زيستن ... پر اميد زيستن ...
ميشنومتان ... ميبينمتان ... ميبويمتان ... شما را لمس ميکنم ...
شما را درود ...
طعم شکوفه...
و فرشی بافته ام از حرير لطيف لبخند ...
و کاشانه ای ساخته ام پر از طنين زندگی ...
و آشيانه ام لبالب از بوی بهار است ...
و شکوفه ها اين بار برايم کاخی از شادی ميسازند ...
و صدايتان ... بودنتان ... برايم سرود بهار را تداعی ميکند ...
بهشت...
و بشارت باد اينبار بر ما " بهشت خاکيمان " ...
چه نيکو بهشتيست اين خاکی کره که با يکدگر به سر ميکنیم بامداد و شامگاهش را ...
فرخنده باد چنين بهاری که نوای گنجشککان آرام آرام رسيدنش را زمزمه ميکند ...
مژده باد بر من صدای قدمهاتان که برايم همچون لالايی مادر آرامبخش است ...
و درود زندگی را که چنين زيبا بر ما ميگذرد ...
بالاخره روزی...
روزی کاغذی را خواهم يافت و بر آن خواهم نوشت که چه اندازه آموخته ام مهر ورزيدن را ...
و چه اندازه ايمانم به اميد بزرگ است , شگفت است ...
و روزی شما خواهيد دانست که چه اندازه دوستتان دارم ...
...
آسمان آبی...
و سقف آسمان چنان فراخ است که جايی برای دلگيری نيست ...
و فرشم , زمين , چنان وسيع است که زانوانم جايی در نمی ماند ...
و خدايم چنان مهربان است که همواره خوان عطوفت و مهر برايم می گسترد ...
و دلم چنان دوستتان ميدارد که گمان نمی کنيد ...
و اما زندگی ...
زندگی همچنان خواستنيست و زيبا ...
آفتاب...
جوشش خورشيد چه مهربان است و بی ريا و پاک ...
...
پاکم...
و چه پاک گشته ام امروز...
و زلال ميگرداند فردا مرا خورشيد...
و نيکويی از سوی پروردگار است...
و وجودم هنوز" ترنم زندگی " مينوشد...
طعم نرم عطوفت...
و آب مادرانه برايم سمفونی زندگی مينوازد ...
و زلال بودن را برايم تداعی ميکند ...
مهر را آهسته بر دلم مينشاند و به يادم می آورد که :
" بودن حس نابيست ... "
------------------------------------------------------------------
عيدتون هم مبارک...
خوشبختی...
چنان که شکوفه بر شاخسار لبخند را مهمان لبانمان و طراوت را مهمان دلمان ميکند ,ای کاش حضور خوشبختی...و بودن زندگی هم ... لبخند را بر دلمان مهمان ميکرد...
تا هميشه...
تا بودن...
سه شنبه ی زرد...
امروز طعم سبز زندگی را در دهانم چشيدم...
و زنبيل خريدم را مالامال از سرود گنجشک کردم...
امروز برای خود پيشه ی لبخند برگزيدم...
و به بهای تمام حقوقم يک عشوه ی علف را خريدم...
امروز برای صبحانه يک ليوان پر از حضور خورشيد را تا ته سرکشيدم...
و از چهارچوب زندگی به باغ انسانيت پريدم...
امروز ميهمانی نور است و جشن خورشيد...چونان دگر روزها...
روزی که دوباره ميدانم دوستت دارم تنها ۹ حرف الفبا نيست...
و روزی که ميدانم بهترينها را برای من و تو و ما آورده است...
چرا شاد نباشم که لبانم تشنه ی لبخند است و زندگی تشنه ی من...
ترانه ها پر از زمزمه شادی و آوازند و من دوباره ميخندم...
تا بدانی که چه سان خوشبختيم...
چشمانم...
و زيبای ديدن است آنچه چنين زيباست...
قدر بدانيم بودنمان را... هستنمان را...
قدر بدانيم چشمانمان را...
قدر بدانيم يکدگر را که چنين آموخته ايم همزيستيها را...
چنين امروزی فردا تکرار نخواهد شد...
امروز را بيا ای آشنا هم صدا با هم ترانه بسراييم...
و امروز دستت را به من بسپار که تشنه ام که گرم دستت را بفشارم...
و امروز هنوز زندگی جاريست چو رود ...
و چه زيباست جهان...
و چه زيباست جهان...
و چه زيباست جهان...
سر سبزی از آن ماست...
آب ... روشنايی ...
نور ... روشنايی ...
من ... روشنايی ...
تو ... روشنايی ...
ما ... روشنايی ...
و زندگی همچنان زيباست ...
انسان ميمانيم...
و من انسانم...
و هنوز مشامم گاه و بيگاه پر از وسوسه بوييدن نرگس ميشود...
و هنوز گاهی کودک بيدار روحم را شعله شمعی آرام به خواب ميکند...
من انسانم...
و هنوز در دلم غوغای له کردن برگ خزان زده باغ مجاور است...
و هنوز شبها تا سپيده برای نمردن گلبرگ لاله بی خواب ميشوم...
و من انسانم...
پر از بايدها..شايدها..پر از دلشوره ..خنده..خواهش و پر از خواستنيها...
و ما هنوز انسانيم...
پر از دغدغه های کودک های خواهش ...
و هنوز انسانيم...
پر از اميد..پر از فردا..پر از ديروز و پر از امروز حتی...
و اينچنين انسان خواهيم ماند...
مامان بزرگ...
چنين روزی در ساليان دور...البته دور برای سال معنايی ندارد چه آنکه سالها بسيار زودتر از آنچه شمرده ميشوند ..ميگذرند...!!
سالها پيش ..چنين روزی در خانواده ای دخترکی زيبا به دنيا آمد...
و تک سرفه اش را برای آمادگی برای زيستن در اين جهان همه شنيدند...
دخترکی نازنين که بر پيشانی اش شايد نوشته بود که امروز مادربزرگی چنين دوست داشتنی باشد....
روز تولدت مبارک مامان بزرگ خوب من...
تکرار...
و من امروز پر از لبخندم...
زندگی آغاز تکرار هاست...
تکرارهای شيرين بودن...
و من راز شاد زيستن را ميدانم...
رازی مثل:
" دوباره فردا ميايد " ...
و
رازی مثل:
" اين نيز بگذرد "...
و ميدانم زندگی برای من..برای تو و برای ما هميشه شادی به ارمغان خواهد آورد...
من راز گلهای نرگس را در چشمهای بيمار اميدوارشان خواندم که عمر غصه
کوتاهتر از آنيست که گمان ميکنيم و زمان برای ما نمی ايستد...
و شادی و اميد ماجرای ناب ديگريست برای نيک زيستن...
و من چه شادم هر روز...
حتی با خون...
واژه ها پلی جديدند برای دوباره معنا يافتن ...
و واژه هايم را به دريای زندگی خواهم رساند تا قداست يابند حتی با خون...
و انگشتانم فرمان ميبرند با تمام وجود ..با علم...با عشق...تا آنچنان که بايد بشناسانم....
و اينچنين است رسم نيک با مردمان زيستن در اين ديار روشناييها...
و من يافته ام آنچه مرا خوشنود ميسازد...
در بستر سپيدی ها گويه های ناب زندگی را بيدار خواهم کرد تا با من هم آواز
شوند در ترانه خوانی ناب ميلاد هور...تولد صبح...
تا بدانيم زندگی همچنان زيباست...
آب...
و آب ...وجودم را مطهر ميکند ...
و آرامش را به من مياموزد...
صبر را برای دوباره نيک زيستن...
و ديدن را برای نيکو يافتن....
اينچنين من عشقم را به پروردگارم ارزانی ميدارم...
و تن را به زمان ميسپارم تا بر من بگذرد...
باشد که جملگی رستگارتر شويم.....
